رمان دختر پرتقالی
سال انتشار: 2003 میلادی
نویسنده: یوستاین (یوستین) گاردر نویسنده نروژی
مترجم: مهوش خرمی پور
تعداد صفحات: 188 صفحه
ژانر داستان: عاشقانه / فلسفی
خلاصه داستان:
داستان پسر بچه پانزده ساله که نامه ای از پدرش دریافت می کند که یازده سال پیش فوت کرده است.
این رمان گفتگوی فلسفی و شاعرانه بین پدر و پسری است که در دو زمان مختلف زیستهاند. پدر ماجرای آشنایی با دختری را به شیوهای جذاب برای پسرش بازگو میکند. پسر با خواندن یادداشتهای پدرش دید جدیدی نسبت به زندگی پیدا میکند.
عنوان داستان تأثیر بسیار زیادی روی فروش این رمان داشته است. این احساس را به خریدار می دهد که کتاب خوبی خریده ام.
جملات زیبا از این کتاب:
- امکان ندارد بتوانی دو پرتقال پیدا کنی که شبیه به هم باشند. حتی دو علف هم کاملا شبیه به هم نیستند.
- فکر نمی کنم چیزی به اندازه خنده واگیر داشته باشد. غم و اندوه هم می تواند واگیر داشته باشد. اما ترس چیز دیگری است. ترس نمی تواند به راحتی شادی و غم سرایت کند و این بسیار خوب است. ما با ترسهایمان کمابیش تنهاییم.
- زندگی بخت آزمایی عظیمی است که در آن فقط شماره های برنده را می توان دید. و تویی که این کتاب را خواندی یکی از شماره های برندهای، خوشا به حالت!
- به نظرم عقل و نیروی ادراک لازم برای آفرینش یک زنبور، بیشتر است تا برای ایجاد یک حفره سیاه.
- از آنجا که ما در اینجا هستیم پس ما خود جهانیم. اما شاید آفرینشمان تکمیل نشده باشد. بدیهی است که تکامل جسمانی انسانها از تکامل فکری و روانی آنها پیشی گرفته است.
- آخرین چیزی که انسان محکم نگه می دارد اغلب دست کسی است.
- شاید فکر کردن به آن دردناک باشد. چرا باید از افکار تار عنکبوتی دست بکشیم؟
- این تصور مضحکی است که اصولا به وجود فضا فکر کنیم در حالیکه در کنارمان دخترهایی هستند که از شدت ریمل موجود بر روی مژه هایشان نمی توانند فضا را ببینند...
- از دست دادن چیزی که دوستش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.
- ما در هستی یک مکان نداریم بلکه در آن به همان اندازه ای جا داریم که برای خود تعیین می کنیم.
- به کار بردن ضمیر " ما " و افعال اول شخص جمع به این معناست که دو نفر را با کار مشترکی به هم پیوند می دهیم تا به شکل یک موجود آشکار شوند.
- این عکس را چند هفته قبل از مرگ او گرفته اند و ای کاش من آن را نداشتم اما حالا که دارم نمی توانم آن را دور بیندازم و حتی نمی توانم از نگاه کردن مکرر به آن خودداری کنم.
- اما این انسان چیست؟ ارزش هر انسان چقدر است؟ آیا ما غباری بیش نیستیم؟ غباری که به هوا بلند می شود و هر بادی آن را پراکنده می کند؟
- زمانی را تصور کن که تازه همهچیز به وجود آمده بود و تو در آستانهٔ حیات بودی و حق انتخاب داشتی؛ میتوانستی برای یکبار به دنیا بیایی، اما نمیدانستی که چهوقت باید زندگیات را شروع کنی؟ چگونه و چه مدت؟ فرضکن فقط همین را میدانستی که اگر تصمیم میگرفتی به این دنیا بیایی، زمانی این اتفاق میافتاد که وقتش رسیده بود. این را هم میدانستی که وقتی زمان یک دور بچرخد، باید دوباره زمان و هرچه در آن است را ترک کنی و شاید برایت ناخوشایند باشد؛ زیرا برای بسیاری از انسانها این افسانه آنقدر دلپذیر است که وقتی به ترککردنش فکر میکنند، اشک در چشمانشان حلقه میزند.
- نگو که طبیعت معجزه نیست و دنیا افسانه نیست. هر که به این موضوع پی نبرده، شاید زمانی که افسانه به پایانش نزدیک شد و به وداع با این معجزه رسید، آن را بفهمد.
نکات داستانی:
- طبعا باید با دختر پرتقالی طرف باشیم، دختری که نویسنده اتفاقی مربوط به او یا زندگیاش را برای روایت انتخاب کرده باشد. اما وقتی شروع به خواندن کتاب میکنیم هیچ خبری از دختر پرتقالی نیست، بلکه با پسری روبهرو هستیم که نقش راوی داستان را داشته و شروع میکند به تعریف کردن قصه زندگیاش.
- طرح معما در داستان گزینه جالبی بود که ذهن خواننده را درگیر می کرد: چرا آن دختر همیشه پرتقال همراهش بود؟ چطور جرج را شناخت؟ از کجا اسم پسر را میدانست؟ چرا گفت باید 6 ماه منتظر بمانی؟ آن مرد تویوتا سوار که بود؟ چرا دختر پرتقالی در کافه به چشمهایم نگاه کرد، دستم را گرفت اما حتی یک کلمه هم حرف نزد؟ چرا برای خرید تک تک پرتقالها وسواس داشت و یکی یکی به دقت انتخاب می کرد؟ از و بسیاری سؤالهای دیگر که در داستان مطرح می شد و خواننده به دنبال پاسخهای آن بر می آید.
- مسلما مطالعه داستانی که به پرسشهای ایجاد شده در ذهن ما پاسخ میدهد، ما را به خواندن ادامه داستان سوق می دهد و خواندنش را لذتبخش تر می کند.
- در این رمان نکات جالبی درباره فرصت کوتاه زندگی در این دنیا مطرح شده است.
- نگاه ما را به زندگی عوض می کند.
- خط سیر داستانی جذابی دارد: سطرهایی از رمان از زبان پدر است، سطرهایی دیگر از زبان پسر است و مدام ذهن باید از شواهد و قرائن موجود در داستان، متوجه تفاوت این دو بشود. در ضمن مطالب فرعی موجود در داستان هم جالب و البته آموزنده است، مثل اشاره به تلسکوپ هابل و ... که شاید در نگاه اول ربطی به موضوع داستان هم نداشته باشد.
- پرداختن حرفه ای به موضوع فضا و تلسکوپ هابل هم زیباست و هم باعث زیاد شدن اطلاعات عمومی ما در این زمینه و در نتیجه، باعث مفیدتر شدن مطالعه این رمان شده است.
- حس دستیابی به یک زن و فتح قلب او را بسیار زیبا به تصویر کشیده است به طوری که پس از پیگیریها و کشمکشهای فراوان زمانی که تنها دست او را لمس می کند، انگار دنیا را به او داده اند.
- اینکه پدرش در زمان گذشته با پسرش حرف میزند بسیار جالب است. خاطرات گذشته را برایش مرور می کند و حتی پیش بینی های جالبی انجام می دهد که واقعا جذابیت داستان را دوچندان کرده است. او علاوه بر اینکه داستان را پسرش تعریف میکند، از او سؤالهایی هم می پرسد و خواننده را هم به فکر وامیدارد.